بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين والصلوة و السلام علي محمد وآله الطاهرين
دوستان عزيز سلام. اين يه مقدمه ايه که بايد اول شروع به کار وبلاگ بهش ميپرداختم :
حاج آقا! شما رو چه به اينترنت و وبلاگ ؟!
طلبه ام؛ مهرماه 54 توي تهران به دنيا اومدم. يه جايي بين شوش و تيردوقلو. يادش بخير:
ارج، شبير، شقاقي، مسجدحاج عبدالله، ظفر، ده متري پرورشگاه، بيسيم، منصور، نيمه شعبون، علم 24 تيغه، شربت نذري عزيز، تنبون هاي آقاجون با اون پاچه هاي گشاد و کشاي تنگش، نامه هاي "ملالي نيست جز دوري شما"ي داييم از سربازي، بعدازظهرهاي تابستون، بوي نم آجراي حياط، حموم عمومي لطفي که آرزو داشتم يه روز منم با لنگ برم توش. ازين لنگ قرمزاي اونورش پيداي زهوار در رفته. لنگه واسه همه لنگ بود واسه من اورکت آمريکايي! بچه بودم خب. تازه بلدم نبودم ببندمش. بايد عينهو اين شلخته ها دست ميگرفتم که نيفته ….
الان ديگه چند ساله پيروزي ميشينيم. همينجا ديپلم تجربي نظام قديم گرفتم(شبونه البته. آخه روزا ميرفتم سرکار). بعدشم طلبگي. دو سال خدمت سربازيمم رفتم که ديگه حرفي توش نباشه. حالا واسه خودم يه لنگ قرمز دارم. بلدم هستم ببندمش ولي ديگه خيلي ديرشده … حموم لطفي رو خراب کردن جاش آپارتمون ساختن، عزيزم فوت کرد، چندسال بعدشم آقاجون، داييم ديگه اونجا نيست، خونه رو هم گذاشتن واسه فروش. من موندم و يه سينه خاطره و … يه لنگ قرمز …
***
لابد ميگين " طلبه رو چه به اينترنت و وبلاگ! " راستش خودمم از روزي که با دنياي اينترنت آشنا شدم، هميشه از يه چيز متنفر بودم: وبلاگ!
شايد دليلش اين بود که اوايل پيدايش وبلاگهاي فارسي ( حدود سال 81 ) بيشتر اين صفحات شامل نوشته هاي شخصي و اکثرا بي اهميتي بود که خوندنش نتيجه اي جز اتلاف وقت و هزينه نداشت يا حداقل اونايي که من خوندم اينجوري بود.
اين تنفر ادامه داشت تا اواخر سال 84 که توي برنامه تبليغ اينترنتي مرکز تربيت راهنما براي پاسخگويي آنلاين به شبهات و سوالات چت رومهاي ياهو شرکت کردم. اونجا با نيازهاي تازه اي روبرو شدم : توان پاسخگويي دقيق و مطمئن، سريع ، کوتاه، مختصرومفيد و در عين حال خونسرد و مهربان.
سوالايي رو که زياد پرسيده ميشد يا اهميت زيادي داشت و يا بلد نبودم، توي کاغذ با جوابش مينوشتم تا در مراجعات بعدي کارم راحتتر باشه.
براي پيدا کردن جواب بعضي ازين سوالها علاوه بر مطالعه و سوال از بزرگان، مدت زيادي هم بين سايتها و وبلاگهاي مذهبي ميگشتم. بسياري از اونها مفيد و داراي بار علمي و ارزشي و از اساتيد بنده بودن ولي نقاط ضعفي هم در برخي شون به چشم ميخورد مثلا :
_ کاربردي و مورد نياز جامعه نبودن بسياري از مسائل مطرح شده در اونها و پرداختن به مسائل پيچيده اعتقادي که گاه خود نوعي شبهه پراکني محسوب ميشد
_ نوشته هاي طولاني و خسته کننده اي که بعضا بدون استفاده از کوچکترين جذابيت بصري تحرير شده بود ( وبلاگهاي کتابي )
_ ذکرمطالب پيش پا افتاده و تکراري در مناسبتهاي مختلف مذهبي همراه با چند عکس کپي شده و اشعار به سرقت رفته از وبلاگهاي ديگه و پيامهاي نخ نما شده تبريک و تسليت ( وبلاگهاي تقويمي )
_ گويشهاي متعصبانه و تندرو که تنها آتش دشمني رو شعله ور ميکرد
و ....
خلاصه نيازهاي واقعي جامعه به سمتي بود و بسياري از وبلاگهاي ظاهرا ديني به سمت تبادل لينک و لوگو و چايي دم کردن براي همديگه و تعريف و تمجيدهاي کليشه اي ( مثل اين جمله معروف: وبلاگ خوبي داري به من هم سر بزن!) و من بالاخره نفهميدم اينکه بازديداي يه وبلاگي بالا باشه مگه چه خاصيتي براي نويسنده اش داره؟ مگه اين وبلاگها کار تجاري ميکنن؟!
همه اين دغدغه ها باعث شد آستين بالا بزنم و دسته کليدي بسازم براي قفلهايي که شايد خيلي حياتي نباشن ولي توي فکر و دل اکثر مردم پيدا ميشن؛ وبلاگ بزنم ولي نه اونجوري که کسي با خوندنش مثل من از دنياي وبلاگ نويسي نفرت پيدا کنه بلکه مختصر و مفيد (و صد البته مستدل و مستند) به طوري که اگه يه نفر حتي اشتباها گذرش به دسته کليد افتاد، جذابيت سوال ميخکوبش کنه، يا لااقل به اندازه همون چند ثانيه يه چيزي عايدش شده باشه.
فرضا در مورد اسراييل، دهها جلد کتاب و مقاله و صدها ساعت برنامه هاي راديو تلويزيوني توليد شده اما هنوز خيلي از مردم نميدونن بالاخره ريشه اسراييل به کجا برميگرده و حق با کيه! شايد اگه اسراييل اين همه خشونت به خرج نميداد يا تصاوير جناياتش از صداوسيما پخش نميشد، مردم دليلي براي مخالفت با اين رژيم نميديدن. چرا ؟ چون وقت و حوصله خوندن 400صفحه کتاب با الفاظ خشک و اصطلاحات پيچيده رو ندارن بلکه ميخوان در عرض يکي دو دقيقه لبّ مطلب دستشون بياد. يه ساندويچ الکترونيکي!
البته تا رسيدن به همه اين اهداف راه زياديه که همکاري و همفکري دائمي اساتيد، همکاران و مخاطبان رو ميطلبه. کاش يه روزي در همه زمينه ها و علوم مختلف اعم از مذهبي، سياسي، اقتصادي و.... وبلاگهاي مختصر و مفيد پيدا بشه تا ديگه امثال من مجبور نباشيم دسته کليد بسازيم و "وبلاگ کشکولي" درست کنيم، بلکه هر کدوم به کليد خودمون قناعت ميکرديم.
***
ب گذاريد در مورد تاثير کار عرض کنم دو مقوله است: تاثير بالقوه و بالفعل.
تاثير بالقوه رو قبول دارم به اين معني که يه وبلاگ و نويسنده اش بايد فاکتورها و پتانسيلهاي لازم براي جذب و اثر گذاري رو در خودش داشته باشه و اگه کسي در خودش انگيزه يا تواني براي وارد شدن به يه عرصه اي نمي بينه بهتره وارد نشه و به اهلش واگذار کنه.
اما تاثير بالفعل رو به هيچ عنوان نميپذيرم. چرا که منوط به اثر پذيري مخاطبه و ديگه ربطي به نويسنده وبلاگ نداره. اين تفکر غلطيه که ما فکر کنيم اگه کاري تاثير بالفعل در مخاطب نداره بايد تعطيل بشه و نبايد مورد حمايت قرار بگيره ( مخصوصا که ملاک تاثير يه وبلاگ رو، ميزان بيننده و نظراتش حساب کنيم ). امام راحل فرمودند "ما مامور به انجام وظيفه ايم نه نتيجه". هر کجا دردي هست بايد درمان هم باشه، هر جا سوالي مطرح شده بايد جوابي هم در کنارش وجود داشته باشه. حتي اگه در طول سال فقط يک نفر در روي کره زمين به سوالي در حوزه کاري ما برخورد کنه (با اينکه ميدونيم خيلي بيشتر ازين حرفها مشتري وجود داره) آيا ما نبايد اين امکان رو براش فراهم کرده باشيم تا به پاسخش دسترسي پيدا کنه؟ آيا پيامبر و ائمه طاهرين سلام الله عليهم اجمعين هم به شرط تاثير تبليغ ميکردند؟ آيا با اين ديدگاه ميشه قيام سيد الشهداء رو توجيه کرد؟
به نظر ميرسه بايد نوعي دگرگوني در انديشه مسوولان تبليغي و فرهنگي بوجود بياد و ناظر به ضرورت و وجوب اينگونه فعاليتها باشن نه تاثير پذيري خوانندگان.
حالا در مورد وبلاگ خودم هر چي به عقلم ميرسيده و توان داشتم انجام دادم، ديگه نميدونم بالقوه اثر گذار هست يا نه ولي تاثير بالفعلش شکر خدا بد نبوده، از حدود 44 کشورم بازديد داشته .... توکل به خدا ... دعا کنيد ...
***
ه مين يه توصيه کوچک اما مهم براي همه وبلاگ نويسان :
تصور کن اين هفته قراره پستهاي ما رو يه آدم مهمي مثلا وزير فرهنگ و ارشاد بخونه! چه جوري مينويسيم؟ اگه قرار باشه رييس جمهور يا رهبر، وبلاگمونو ببينن چي؟!
ممکنه فکر کني اينا خيالاته ولي من به شما عرض ميکنم نه! اصلا هم خيالبافي نيست؛ شخص بسيار مهمي اين هفته قراره وبلاگ همه ما رو بخونه! نه فقط اين هفته بلکه دوبار در هر هفته! ....حالا ديگه خودت ميدوني، هر جور عشقته بنويس ...
اللهم عجل لوليک الفرج و العافية و النصر ...
نويسنده :مسعود احتشامي در شنبه 3/9/1386 و ساعت 12:0 صبح |
نظرات ديگران()